ای خوشا چشم تو را سیر تماشا کردن دیدن روی تو و، پشت به دنیا کردن ای خوشا صبح که چشمان سحردرخواب استگره از زلف به هم ریخته ات وا کردن دست دردست تو تا آن سر دنیا رفتنبعد ازآن کلبه ای ازعشق، مهیا کردن صبح در آینه ی چشم به من دوخته اتخویش را دیدن وصد حادثه برپا کردن روبروی نگهت مثل شهیدی عاشقسینه ام را سپرِ تیر بلاها کردن کاش ای کاش که می شد که بدانم تا کی؟از غم عشق تو با خویش مدارا کردن باز، خورشید سفر کرد و شب از راه رسیدچاره ای نیست بجز تکیه به فردا کردن
برچسب:
نویسنده: رها کوهی
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 1:19